به نام خدای مهربان وخوبم :خودش می دونه...اونی که می خونه..دلش پر خونه .... غمهاش مخفی ..... خاکستر سرد،از سوختن عشقی مانده است ،که گذر زمان ان را از تب وتاب انداخته است ، واینک خاکستری بیش نیست ،اما سرد......وهرم ان فرو ریخته وقامتش اویخته .......!!! پس ای رهگذران .....سلامی کنید واحوالی پرسید ،که حکایت نام ما کارستان است !!!
خدایا چرا صدامو نمی شنوی مگه باهام قهری خدایا تو که می دونستی ازم جدا می شه پس چرا گذاشتی اینقدر بهش وابسته بشم چرا گذاشتی رابطمون تا اینجا کش بیاد خدا چرا الان که ازم جدا شده نمی تونم فراموشش کنم چرا هر روز هر ساعت که می گذره بیشتر از دیروز دوسش دارم چرا حالا که جدا شده یه کاری نمی کنی که فراموشش کنم چرا نمی ذاری منم مثل خودش باشم خدایا من تورو فقط شاهد دارم که کاری نکردم خدایا چرا بهش ثابت نمی کنی بهش نمی گی که کاری نکردم تا کی باید عذاب بکشم چرا کمکم نمی کنی خدایا خودت می دونی که چقدر دوسش دارم و بهش وابستم خدایا چهار ماهه که همش کارم شده التماس و خواهش ازت چهار ماهه که شب و روز ندارم چهار ماهه که کارم شده گریه تا کی تا کی باید ازت بخوام خسته شدم واقعا دیگه خسته شدم ، درسته که خسته شدم اما امیدم رو از دست ندادم نمی دونم که چرا امیدوارم اگر شده تا اخر عمرم التماست می کنم که فقط یه بار دیگه حمیدم رو ببینمو باهاش حرف بزنم فقط ازت می خوام کمکم کنی یه صبر و تحمل بهم بده که طاقت بیارم و کمکم کن بازم به سرم نزنه و کاری دست خودم بدم به حمیدم بگو که چقدر دوستش دارم
اره بازم منم همون دیونه همیشگی ، فدای مهربونیات چه می کنی با سرنوشت . حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار اسمون فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم حقیقتو واست بگم به اخر خط رسیدم رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی قسمت تو سفر شد و قسمت من اوارگی نمی دونی چقدر دلم تنگ برای دیدنت برای مهربونیات ، نوازشات ، بوسیدنت بخاطرت مونده یکی همیشه چشم براهته یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته من می دونم ، من میدونم همین روزا عشق من از یادت میره بدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره روزات بلنده یا کوتا دوست شدی اونجا با کسی بیشتر از این منو نذار تو غصه و دلواپسی یه وقت منو گم نکنی تو دوده و شهر غریب یه سرزمین غربته با صد تا نیرنگ و فریب ، فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه غم غریبی عزیزم سرد و شکستت نکنه چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی تنگ بلور ابتو یه وقت ناغافل نشکنی اگر واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون راستی دیروز بارون اومد منو خیالت تر شدیم رفتیم تو قلب اسمون با ابرا همسفر شدیم از وقتی رفتی اسمونمون پر از کبوتر زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره غصه نخور تا تو بیای حال منم اینجوریه سرفه های مکررم مال هوای دوریه گلدون شمعدونیمونم عجیب واست دلواپسه مثل یه بچه که بار اوله میره مدرسه تو از خودت برام بگو بدون من خوش می گذره دلت می خواست میومدم یا تنها رفتی بهتره از وقتی رفتی تو چشام فقط شده کاسه ی خون همش یه چشمم بدره چشمم دیگم به اسمون یادت میاد گریه هامو ریختم ریختم کناره پنجره داد کشیدم تورو خدا نامه بده یادت نره یادت میاد گفتی حالا بذار برم تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم امروز دیدم دیگه داری منو فراموش می کنی فانوس ارزوهامنو داری خاموش میکنی گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست با اینکه من خوب می دونم جواب نامه با خداست عکسای نازنینتو با چند تا گل کنارمه یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم داغ دلم تازه می شه اسمتو وقتی میارم وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر مگه نگفتم چشاتو از چش من هیچوقت نگیر حرف منو به دل نگیر همش مال غریبیه تو رفتی من غریب شدم چه دنیای عجیبیه زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه دیوار خونمون پر از سایه ی غصه و غمه تحملی که تو دادی دیگه داره تموم می شه مگه نگفتی مال منی تا همیشه دلم واست شور میزنه این دل رو بی خبر نذار تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم بجون تو فقط دارم یه قدری خواهش میکنم اگه بخوام برات بگم شاید بشه صدتا کتاب که هر صفحش قصه چند تا درد و چندتا عذاب .........
سلام
قبل از اینکه بیای تو زندگیم خیلی تنها بودم تنهای ، تنها اما وقتی که اومدی شدی همه کسم انگار فقط تو رو تو این دنیای خاکی داشتم وقتی اومدی تنهاییم مرد ، دیگه اصلا خودمو تنها نمی دونستم همه چیز خوب شده بود شده بودی تنها دلیل زندگیم بهت وابسته شدم اینقدر بهت وابسته شده بودم که اگه یه روز صدای نازتو نمی شنیدم اون روز تو خونه با هیچ کس حرف نمیزدم اینقدر تو خودم بودم که نمی فهمیدم دور و برم چه خبره بعضی وقتها سعی می کردم حداقل یه روز باهات حرف نزنم می خواستم خودمو امتحان کنم ولی اصلا نمی شد می خواستم بدونم اگه یه روز تنهام گذاشتی می تونم تحمل کنم اما دیدم نه بابا جادوم کرده بودی اصلا نمی شد که ازت جدا شم جدایی ازت رو برابر با مرگ خودم می دونستم بهت بد کردم اما تو هیچ وقت حرفامو باور نکردیمیدونی با امروز حدود 27 روزه که ندیدمت با امروز حدود 14 روزه که صداتو نشنیدم نمیدونم چطور تحمل کردم منی که اگه یه روز صداتو نمی شنیدم میمردم و زنده میشدم راستشو بخوای 2 بار خودکشی کردم که حیف که همش یه نخاله بوده که نجاتم بده دیگه خونوادم به هیچ وجه تنهام نمی ذارن اخه می ترسن که باز کاری کنم خودت می دونی که چقدر بهت وابسته ام و دوست دارم و من چه ادم ضعیفی هستم ، زندگی اگه من تابستون رفتم اصفهان دیگه اصلا نمی تونم ببینمت ازت خواهش می کنم قبل از اینکه برم اجازه بده ببینمت . یادته قول داده بودی که همیشه باهام می مونی یادته گفتی حتی اگه ازدواج کردیم بازم همدیگرو فراموش نمی کنیم و باهم می مونیم یادته بهت گفتم تو فقط ممکنه تا اخر دانشگاه باهام باشی یادته می گفتی نه بخدا تا همیشه باهاتم یادته گفتم جون مامانتو قسم بخور که ازم جدا نمی شی و تو جون مامانتو قسم من همیشه فکر می کردم که جون مامانتو راست قسم می خوری اما حیف که اشتباه بود قسمم دادی به جون خودت که دست از این کارام بردارم جونتو قسم خوردم و با اینکه خیلی احتیاج داشتم دیگه سراغشون نرفتم الان بجای اینکه تو بشی رفیق تنهاییام ، غم و غصه شده تنها رفیق زندگیم به جای اینکه دستای گرمت اومم کنه دستم تو دست مرگه و داره دست و پنچه نرم می کنه .
زندگیم ، حمیدم دیدار به قیامت
دوست دارم
تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم
اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست!
اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!
دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.
دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!
به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!
دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی
به او بگوييد دوستش دارم با صدايي آهسته آهسته تر از صداي بال پروانه ها به او بگوييد دوستش دارم با صدايي بلند بلند تر از صداي پرواز کبوتران عاشق به او بگوييد دوستش دارم با هيچ صدايي چون فرياد دوستت دارم نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد فرياد دوستت دارم را ميتوان با تپش يک قلب به تمام جهانيان رساند پس بگذار بدون هيچ شرمي بگويم دوستت دارم....
دلم بدجوری گرفته..هر طرف که نگاه ميکنم تو رو ميبينم.. عطرتو حس ميکنم و صداتو ميشنوم..اما تو هيچ وقت نيستی... ميترسم دستاتو تو دستم بگيرم..ميترسم بلور انگشتاتو بشکنم... می ترسم تو هم مثل من بوی تنهايی و غربت بگيری.. می ترسم اين بغض هزار ساله به تو هم سرايت کنه... من از مرگ نمی ترسم از رفتن تو می ترسم.. می ترسم تو بری و من نميرم! می ترسم بدون تو زنده بمونم دلم گرفته...!! مثل تموم شبهايی که گذشت..!! مثل تموم شبهايی که بدون تو خواهند اومد...!! روزگارم از شبهای بی ستاره تو هم تيره تر شده.. تنها يادت هست که اميدسپيده ای هرگز نيومده رو تو دلم زنده نگه ميداره...ديگه زير بارون خيس نميشم..!! ياد اون چتری که بالای سرم گرفتی تا ابد با منه.. من و ببخش که هنوز ازت پرم ..که هنوز نميتونم ازت دل ببرم.. راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای کسی تنگ بشه که با شنيدن اسمش هم بغض گلوتو بگيره؟؟ تا به حال شده اون قدر بخوای برای يه نفر بميری که از زنده بودنت هم خسته بشی؟؟ يا شده دلت بخواد زمين و زمان متوقف بشن تا نگاهی که به تو خيره شده لحظه ای بيشتر باقی بمونه؟؟ميدونی... من عاشقم چون فقط يه بار تو دلم زلزله اومد اما از زلزله بم هم مخرب تر.. چون هميشه قلبم واسه يه نفر زد (واسه تو)...ميدونی... تو هيچ وقت نتونستی ذهنمو بخونی..اشکمو ببينی.. صدامو نشنيدی..صدايی که خودت خفش کردی.. صدايی که يه روز بهت ميگفت دوست دارم عشق من پاک بود..عشق من با عشقای حالا فرق داشت وقتی ميگفتم دوست دارم با بند بند وجودم ميگفتم.. اما هيچ وقت نفهميدی.. اما بازم ميخوام از تو بنويسم ..ميدونی چرا؟؟ چون اول و اخر لحظه هام تويی... بذار هميشه پريشونت بمونم ميذاری که ؟؟ تو رو خدا اینم ازم نگیر من میمیرم
امشب دلم گرفته امشب می خوام بنویسم می خوام بگم می خوام حرفهایی که تو دلم عقده شده بگم ولی نمی دونم از کجا بگم و چه جوری بگم از نامردی روزگار بگم یا از بخت و اقبال بد خودم بگم یا ... کاش ما آدمها انقدر انصاف داشتیم تا زود قضاوت نکنیم و به طرف مقابلمون یه فرصت می دادیم تا بتونه حرف خودشو بزنه چرا ما همه اش فکر می کنیم کار خودمون درسته و کار بقیه اشتباه ! چرا نباید کمی از غرورمون کم کنیم و قبول کنیم که ما هم بعضی وقتا اشتباه می کنیم چرا وقتی عصبی می شیم تمام پل های پشت سرمونو خراب می کنیم و دیگه راه بازگشتی برای خودمون نمی ذاریم و باعث بشیم که هم زندگی خودمون و هم زندگی کسی که دوستش داریم نابود بشه . چرا باید بعضی وقتا به کسایی اطمینان کنیم که به ظاهر دوستمون هستن ولی در باطن دارن زندگیمونو خراب می کنن ولی ما فکر می کنیم تمام حرفهاشون به صلاح خودمونه و این اطمینان کاذب باعث بشه که کسی رو که زمانی دوست داشتیمو از دست بدیم و زندگی اونو تباه کنیم و بریم دنبال کسه دیگه ای این واقعا انصافه؟ دنیای ما آدمها رو مشغول ساخته تا بتونیم اینقدر در حق هم بی مرفتی کنیم که بتونیم میزان انسانیت خودمون رو ثابت کنیم ولی حیف که اینقدر فهم ما کم هست که انسانیت را در همین می بینیم و لذت محبت عمیق را با محبت به وسعت نور خوشید را با محبت تاریکی مثل نور ماه عوض می کنیم ولی نمی دونیم که یه روز مشتی خاک تیره و خشن مارو در آغوش می گیرد و این آغوش گرم زود گذر را از یاد می بریم و باید یا دستانی که هر ساعت گرمی یک به ظاهر انسان را لمس می کرد با سردی مشتی خاک که مارا پناه داده عوض کنیم . اینا حرف های دلم بود که مدتی بود توی دلم سنگی می کرد . این حرفارو واسه کسی نوشتم که امیدوارم یه روزی گذرش توی وبلاگ من بخوره و بدونه چه کرده با دل من . امیدوارم درک کنه ! و امیدوارم یه روزی هم درک کنه که من ...
ساعت كوچيكه رويه تا قچه تو رو يادم مي ياره ساعت هايي كه با هم بوديم يادته اومديم يه بازي كنيم من بشم مجنون تو ,تو هم اون ليلي من ,اما من بازيمون وخيلي جدي گرفتم
و حالا چي دارم جز يه قلبي كه با خاطراتت ميزنه وقتي دو نفر رو با هم ميبينم اگه بگم حسوديم نميشه دروغه خيلي وقته نشده مثله قديما بشينيم برا هم از روزامون بگيم صبح هاي زيادي رفتن
و تو از هيچ كدومشون برام نگفتي تا حالا برام شعر گفتي تا حالا چند بار به خاطرم اشك ريختي من همون سينام عوض نشدم ولي تو چي........... اين نقطه ها ميتونن خيلي ناگفتا ها رو بگن كه من نميتونم برات بگم هر موقع كم مي ياريم آخر جمله هامون يه نقطه ميزاريم و از اول شروع ميكنيم دلم تنگ ميشه برات ولي چرا نمي فهمي باوركن دعوا هام به خاطر دوست داشتنته
كاشكي مي شد يه نقطه آخر عشقمون بزاريم و از اول شروع كنيم از وقتي واقعا دوستت داشتم نبودنت برام رنج آور بود تو كمتر بودي كنارم شايد بهتر بود نميگفتم دوستت دارم كاشكي همون
موقع تمومش مي كردم ولي تو نزاشتي گرفتاري هاي خودم كم بود غصه نبودنت هم روش اومد تو رو خدا يه بار وقتي ميگم دوستت دارم نگو دورغ ميگي , يكي ديگه رو ميخواي
چرا فكر ميكني من بهت دورغ ميگم فقط بگو چرا ؟ فكر كنم چيزه زيادي ازت نخواستم من نميتونم مثله فرهاد كوه برا رسيدن بهت بكنم ولي ميتونم يه شمع باشم كه برا رسيدن به تو بسوزم
دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی آنچه در وجودم بود.دوست داشتم در تمام ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور می کردی دردی را که سالهاست در گوشه اين دل پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمی که در دلم غوغايی برپاست.با همه کودکيم نگاهم را ذره ای از وجودت بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پيوند می دادی و هستی را آنچنان به من می بخشيدی که ديگر اثری از آن نباشد.دوست داشتم فرياد خفه اين گل بخاک افتاده را بدست تن نااميد به باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می ماند نه من،دوست داشتم من هم يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد. گر چه می دانم نور من به وسعت ستاره های ديگرت نيست.دوست داشتم گلی بودم در اوج نابودی که فقط به نبودن می انديشد و ناگهان دستی می آمد و مرا به دوباره بودن و ماندن در اين زمين خوش خيال(زمينی که عادت کرده به رهگذرانش)دعوت می کرد.ولی من هر چه با تو خنديديم،هر چه گريه کردم،هر چه احساس کردم يک شبه به فراموشی سپرده شد.نمی دانم کدام آرزو تو را صدا کرد؟!نمی دانم کدام خواهش معنای خواهش من شد؟!نمی دانم کدام شک و ترديد واژه های درد آلود مرا از يادت برد،نمی دانم چرا اين قصری را که تمام نفسهايمان در آن محبوس بود يک شبه خراب کردی؟!
روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن ديوانگي چشمميذاره همه مي رن غايم ميشن تنبلي اون نزديکا غايم ميشه حسادت ميره اون ور غايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط يک چيز از اون می خواد بهش مي گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس
اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل یاس نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم
نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم
پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست